تبليغاتX
//عشق یعنی همین\\
 
دفتر نت...
 
 
سلام،

نوشتمو با یه آهنگ خیلی قشنگ از لینکین پارک شروع میکنم. آهنگ "در آخر" یا "In The End". واقعا فوق العادست. البته الان تموم شد و داره آهنگ "کاری که کردم" یا "What I've Done" پخش میشه.

خب.. از بحث آهنگ بیام بیرون. چند روزیه که همه چیز خیلی داره گیجم میکنه. نمیدونم چه کار کنم. گاهی احساس های خیلی اشتباهی میان سراغم که اصلا هم دست خودم نیست. نمیدونم باهاشون چه کار کنم. اصلا دوست ندارم این حسو داشته باشم. خب چون اذیتم میکنه. چند روزیه که دوباره پلک چشمم میپره. هه هه، قبلا چشم چپم بود، الان چشم راستمه. از صبح که پاشدم، مدام میپره!

دلیلشم نمیدونم میدونم یا نه!

فقط... امیدوارم خوب بشم. یعنی، خیلی امیدوارم...

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
اصلا قبل از اینکه سلام کنم باید بگم 10ام سالگرد دوستیمون بود!!! به خودم تبریک میگم :دی

خیلی خوشحالم که یه سال شد. اما همینجا بهت قول میدم که سال دیگه سالگرد دوستیمون پیشتم و با همدیگه جشن میگیریم :)

خب، حالا سلام :دی

این چند روز خیلی خوب بود. خیلی خوشحال بودم. البته خب هنوزم هست. امیدوارم خودش نیاد اینو بخونه. که خب البته فکر نکنم این کارو بکنه.  اما فقط میتونم بگم 4شنبه یا 5شنبه...!

هه هه! همون آهنگی که شب 10ام بهم داد رو دارم گوش میدم. خیلی قشنگه. خیلی!

نمیدونم چرا هروقت که میام بنویسم، اصلا دیوونه میشم. خب کلمات خیلی زیادی تو سرم میچرخه. نمیدونم از کجا شروع کنم و چه کلمه هایی رو اول بگم. به هر حال امیدوارم از این چرت و پرتایی که گفتم چیزی سر در بیارین!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
من خیلی شب رو دوست دارم. خیلی زیاد! شاید تنها دوستی که تمام رازهای زندگیمو میدونه همینه!

خیلی عجیبه. اصلا انگار با من حرف میزنه. انگار که یه آدم زندست! اما خب خوبه. چون خیلی چیزا رو نشونم میده. خیلی چیزا بهم یاد میده. مثلا همین دیشب...

خیلی شب خوبی بود. با اینکه خیلی اذیت شدم اما واقعا یکی از بهترین شبای زندگیم بود. :)

اما...

به چیزی خیلی داره اذیتم میکنه. دلم میخواد زود تموم شه. اصلا خودم تمومش میکنم. چون نمیتونم تحمل کنم که اینجوری باشه. سخته. اما... خودم میخوام تمومش کنم. به بدترین شکل ممکن!!!1

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. زیاد نترسین. خودش میدونه من چی میگم.

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
وقتی 17 ساله بودم، یه روز که از مدرسه داشتم برمیگشتم چشمم به یه دختر خوشگل و جذاب خورد که از همون اول چشممو گرفت. این اولین باری بود که یه دختر انقدر خون منو به جوش میاره. خب من همیشه سرم به کار خودم بود و کاری به این چیزا نداشتم. خواستم برم جلوتر اما خب نتونستم. اون روز گذشت. من رفتم خونه. اما اصلا نمیتونستم از فکرش بیام بیرون. بالاخره شب رو صبح کردم و رفتم مدرسه. برگشتنمو یه جوری تنظیم کردم که بتونم دوباره ببینمش. که همین اتفاق هم افتاد. دوباره اون دختر جذاب و شیرین رو دیدم. اما بازم نتونستم برم طرفش. روزها گذشت و فقط چشمم میتونست اونو داشته باشه.

اما بالاخره یه روز دلمو زدم به دریا و رفتم جلوتر. قلبم تند میزد و دهنم خشک شده بود. راستش نمیدونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم. رفتم نزدیکش و با هزار زحمت دهنمو باز کردم و بهش سلام کردم. اون برگشت و یه لحظه بهم نگاه کرد. یوهو دلم ریخت پایین. گفت سلام.

- اٍ...راستش...ام...

به نفس نفس افتاده بودم. اونم سرشو انداخت پایین.

- چیزی شده؟ حالتون خوبه؟

- آره...فقط یکم...میتونم چند کلمه باهاتون حرف بزنم؟

- خب...من که شما رو نمیشناسم.

فکر کنم فهمیده بود که از دیدنش چقدر حول کرده بودم. من همش سرم پایین بود. جرئت نداشتم بهش نگاه کنم.

- آره...اما...یه موضوعی هست که حتما باید بهتون بگم.

- بفرمایید. چی شده؟

با اینکه نمیدیدمش اما میتونستم حدس بزنم که چقدر از حرفها و حرکات من تعجب کرده بود.

- راستش..من..خب من..

- راحت باشید.

- من..چند روزه که شما رو..میبینم و..خیلی..خیلی ازتون خوشم اومده. یعنی..از همون اول هم..فهمیدم که شما خیلی دختر خوبی هستین.

یه نفس راحت کشیدم و دل تو دلم نبود که ببینم واکنشش چیه! یه لبخند زیبایی زد که هیچ وقت ندیده بودم.

- خب شما که هنوز حتی اسم منم نمیدونی. پس چطوری از من خوشت اومده؟

- آخه.. از همون نگاه اول فهمیدم. حالا..اشکالی نداره بریم یه جایی بشینیم من یکم حرف بزنم؟

- خب..باشه. اما فقط یکم. چون من زود باید برم.

نمیدونستم از خوشحالی چه کار کنم. فکر کنم فهمیده بود که من از اون پسرایی نیستم که بخوام اذیتش کنم. رفتیم نزدیکترین پارک همونجا و رو یه صندلی، با فاصله نشستیم. و منم شروع کردم به حرف زدن...

- میدونی، من زندگیم یه داستان خیلی طولانیه که خیلی پستی و بلندی توش داره. کلی مشکلات که با هر کودومشون تونستم کنار بیام. من خیلی زندگی سختی دارم. هرشب به اینفکر میکردم که کاش یه نفر هم مثل خودم بود تا بتونم همه چیو باهاش قسمت کنم. همه ی شادیام، ناراحتیام، احساسم، یا حتی...عشقم!

اینو که گفتم یوهو نفسم بند اومد و تازه به خودم اومده بودم که چی بهش گفتم! اما نمیدونم چرا به حرف زدنم ادامه دادم.

- من تا حالا با هیچکسی نبودم. خب چون من همیشه سرم به کار خودم بود و زیاد کاری با کسی نداشتم. ولی همیشه احساس تنهایی میکردم. نیاز دلمو به یه نفر کاملا حس میکردم. راستش الانم نمیدونم چرا دارم این حرفا رو به شما میزنم. اما احساس میکنم..اینا رو باید بهت بگم. نمیدونم...

به دقت به حرفام گوش میکرد. بعد که فهمید دیگه حرفی ندارم و نمیدونم چی بگم، اون شروع کرد.

- خیلی جالبه. من تا حالا اینارو از هیچکس نشنیده بودم. البته خب منم تا حالا هیچوقت با کسی نبودم. حالا که..تو همه چیزو گفتی، پس بذار منم بگم. من میدونستم تو هر روز منو نگاه میکنی. منم..وقتی دیدمت، یه حس خاصی داشتم..نمیدونم چجوری..اما..نمیدونم چجوری بگم..

با تمام وجودم لبخند میزدم. فکر کنم اگه چشمامو میدید، میفهمید من چه احساسی داشتم. با صدایی تقریبا لرزان بشه گفتم اسم من فریدٍ.. و ناخودآگاه دستمو که رعشه ی زیادی داشت بردم طرفش. به دستم یه نگاهی انداخت و حالا که صدای اونم میلرزید گفت من ندا هستم. اونم دسشو آورد جلو. میدونم که هر دوتامون قلبمون تند میزد. آروم با هم دست دادیم. وقتی دستشو گرفتم یوهو دلم ریخت پایین. چند ثانیه دستای همو گرفته بودیم. بعد هم یکم به همدیگه نگاه کردیم که انگار قلبم داشت از جا کنده میشد. بعد به ساعتش نگاه کرد و یوهو از جا پرید. گفت:

- من باید برم..اما..خیلی دوست دارم که بیشتر بشناسمت.

- بازم..میتونم ببینمت؟

- خب..آره..من هر روز همین موقع از مدرسه میام.

- باشه..پس هر روز همینجا میبینمت.

- باشه. خداحافظ.

منم خداحافظی کردم و رفت. اما نمیدونم چرا رفتم دنبالش. طوری که اون نفهمه. رفتم تا خونشونو پیدا کردم. بعد برگشتم خونه. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. نمیدونم چجوری اون روز گذشت. فرداش دوباره رفتم همونجا. بعد از چند دقیقه اونم اومد. سلام کردم و با هم دست دادیم. مثل همیشه نشستیم همونجا و با همدیگه حرف میزدیم. راجب خودمون و اینکه چجور آدمایی هستیم. تنها مشکلی که داشتیم، این بود که نه من موبایل داشتم نه اون. یعنی تنها راهی که میشد با همدیگه ارتباط داشته باشیم همین بود.

روزها گذشت...

هر روز بیشتر به همدیگه علاقه مند میشدیم. تا اینکه یه روز که مثل همیشه روی اون صندلی نشسته بودیم، من آروم دستشو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم. آروم بهش گفتم:

- ندا..من..من خیلی..دوستت دارم. من..عاشقت شدم...

چشمامو بستم و منتظر بودم که ببینم چی میگه. مثل همیشه لبخندی زد.

- فرید..منم همینطور..منم عاشقتم...

چشمامو باز کردم و چند دقیقه فقط تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم. این اولین باری بود که عاشق میشم. اونم همینطور. خیلی احساس خوبی داشتم. بهترین احساس دنیا. نمیدونستم چه کار کنم. اون انگار که تازه به خودش اومده، یوهو گفت من خیلی دیرم شده. باید برم. ببخشید فرید.

- نه نه. چیزی نیست. برو. فردا میبینمت.

- باشه. خداحافظ عزیزم.

من با لبخندی که از عشق سرشار بود اونو همراهی میکردم...

روزها به سرعت میگذشتن. و ما هم روز به روز بیشتر عاشق همدیگه میشدیم. واسه هم گل میخریدیم. کادو میخریدیم. تا اینکه یه روز...

یه روز مثل همیشه رفتم همونجا منتظرش موندم که بیاد. یه گل رز سرخ خریده بودم و حسابی با عشق پرش کرده بودم. به ساعتم نگاه کردم. دیدم خیلی گذشته. اما هنوز نیومده. خیلی نگرانش شدم. بیشتر منتظر موندم. اما دیگه نتونستم طاقت بیارم. رفتم طرف خونشون. وارد کوچه که شدم دیدم کنار خونشون خیلیا جمع شدن و با یه لباس سیاه اونجا رو سیاهپوش کرده بودن. خیلی ترسیده بودم. به خودم گفتم وای چقدر بد. حتما یکی از اقوامش فوت کرده. خیلی ناراحت بودم. به خودم جرئت دادم و رفتم جلوتر. زیاد نزدیک نشدم. رفتم طرف دوتا مردی که با لباس سیاه ایستاده بودن اونجا. یکی از همسایه هاشون بود. همونجا وایسادم و ناخودآگاه به حرفاشون گوش کردم.

- دختر بیچاره. فکرشو میکردم اینطوری بشه. اما نه انقدر زود.

- آره. بنده خدا سرطان داشت. خیلی حیف شد. واقعا واسش ناراحتم.

دیگه هیچی نمیشنیدم. گل از دستم افتاد. جمعیت رو کنار زدم و رفتم جلوتر. عکسشو دیدم. که با یه روبان سیاه تزئین شده بود. چند دقیقه به عکسش نگاه کردم...

یه صدایی شنیدم. یه صدای خاص و لطیف. یه صدایی مثل صدای ندا. سریع برگشتم. ندا بود. آروم اومد جلو. بازوهامو گرفت. آروم گفت:

خداحافظ فرید....

چشمام جز اون هیچی نمیدید. چشمامو بستم و فقط احساسش میکردم. گونه هام از اشکام خیس شده بود. به سختی میتونستم حرف بزنم. آروم گفتم:

عاشقتم ندا....

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 

She is loveing him still, after all this time...

خیلی آهنگ قشنگیه.

Simon Webbe - After All This Time

واقعا معنی قشنگی داره. موضوع آهنگشم فشنگه. میگه من هرچی که اون خواست واسش آوردم اما اون بعد از همه ی اینها هنوز اونو دوست داره...

خیلی سخته. وقتی که از اعماق وجودت یکی رو دوست داشته باشی، اما اون ازت خسته شده و یکی دیگه رو دوست داره. اصلا زندگی دیگه بی معنی میشه. امیدوارم واسه هیچ کس این اتفاق نیوفته!

الانم دارم آلبومی که جدیدا از David Cook دانلود کردم گوش میدم. سبکش راکه اما خیلی قشنگه.

هه. میدونم هی دارم از این شاخه میپرم اون شاخه و حرفام خیلی پراکندست. اما...

یه چیزی داره اذیتم میکنه. نمیدونم چیه. اما داره ریز ریز اذیتم میکنه. نسبت بهش احساس خوبی ندارم. نمیدونم. شاید باید بیخیالش بشم و اصلا بهش اهمیت ندم. اما خب نمیشه اصلا. امیدوارم این چیزی که داره اذیتم میکنه به واقعیت تبدیل نشه.  گاهی وقتا نقض میشه. گاهی وقتا زیاد میشه. واقعا داره دیوونم میکنه...

بگذریم...

آلبوم جدید نیک هم که تو راهه. واسه اطلاعات بیشتر به این وبلاگ سر بزنید!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت: همین...نمیخوام چیز بیشتری بگم.

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
دوباره اومدم.

این چیزی که واسه عنوان نوشتم شاید بعضیا اصلا قبول نداشته باشن و بگن که فقط یک قدمه. اما نظر من این نیست. به نظرم کسی که عاشق یکی باشه، هیچ وقت -دقیقا هیچ وقت- از عشقش کم نمیشه. یعنی امکان نداره. به نظرم اونایی هم که عاشق همدیگه هستن و به خاطر یه اتفاق از همدیگه متنفر میشن، واقعا عاشق هم نبودن. حتی اگه بهش خیانت هم بشه و اونو با یکی دیگه ببینه، درسته که دیگه باهاش نمیمونه اما ته دلش هنوز عاشقشه. خب دست خود آدمم نیست. دله دیگه...

بگذریم...

یه آهنگ از Westlife گرفتم که خیلی خیلی قشنگه. الان نزدیک 30 40 باره که دارم گوش میدم. اسمشم Soledad هست که حتما پیشنهاد میکنم دانلود کنید. لیریکشم فوق العاده قشنگه.

و یه مطلب دیگه...

پس فردا کریسمسه. خیلی خوشحالم که دوباره کریسمس شد

این روز خیلی قشنگو به همه تبریک میگم. و امیدوارم این باعث بشه دوباره خودمونو پیدا کنیم!

شکر ای خدا...

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
دوباره سلام.

شاید دیوونگیه که برگشتم. اما ناخودآگاه کانکت شدم و بلاگفا رو باز کردم!

مثل همیشه نمیدونم چی بنویسم. مثل همیشه ذهنم از کلمات خالیه. خب طبیعیه، همه چیز عوض شده. بزرگ تر شدم. تغییر کردم. زندگیم تغییر کرده. در هر حال...

خیلی ناراحت نیستم که اومدم. شاید دلیلش این باشه که دوباره به نوشتن رو آوردم. الانم دارم مثل همیشه آهنگ گوش میدم. واقعا اگه امکانش باشه ساعت ها فقط موسیقی گوش میدم و باهاش میخونم...

هر کدوم از ماها بزرگ شدیم. هم من هم نگین. خب خیلی چیزا هم عوض میشه!

خیلی وقته که ندیدمش. خب دله دیگه. تنگ میشه. دست خود آدمم نیست.

اما اگه خدا بخواد عید میرم. البته اگه خدا بخواد

خب. فعلا همین دیگه. حالا بعدا اگه وقت شد، چیزای بیشتری میگم

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
سلام...

بعد از مدتها اومدم و یه دستی به این وبم کشیدم...

اما اومدم که خداحافظی کنم. اومدم که بگم شاید تا یک سال دیگه نتونم بیام.

این مدت که وبو داشتم، خیلی خوب بود. چون خیلی چیزا توش مینوشتم. خیلی از حرفهایی که تو دلم بود و میخواستم بقیه هم صدای دلمو بشنون و ببینن که تو دل من چی هست. یا بهتر بگم، کی هست!!

در کل..

مرسی از همه. از همه ی کسایی که اومدن و نظرشونو بهم گفتن. حتی بعضی از نظرهایی که واسم نوشتین، کمکم کرده. در کل خواستم از همه ی خواننده های این وبلاگ تشکر کنم.

فقط در آخر هم یه چیز ازتون میخوام. اینکه فقط واسم دعا کنید که کنکور قبول شم. فقط دعا کنید...

مرسی...

:)

همیشه یادتون باشه که عشق مال زمانهای قدیم نیست...!

خداحافظ...!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
آهـــــــــــــــــــــــــــــای! مگه با تو نیستم؟!؟! مگه کری که صدامو نمیشنوی؟!

ها؟!؟!

بگو دیگه؟! چرا اینجوری میکنی تو؟! ها؟ خوشت میاد؟ دوست داری؟ بابا من اینجام. مگه تو منو نمیبینی؟!؟! دیگه چقد باید بهت نزدیک بشم که منو ببینی؟! تو میدونی وقتی فکرش میاد تو سرم چم میشه؟! نمیدونی دیگه...

اصلا چرا حرف نمیزنی؟ ها؟!؟! چرا نمیگی تا راحتم کنی؟!؟ به خدا هر وقت بهش فکر میکنم روانی میشم. تو اینجوری دوست داری؟! آره؟! چیه؟ چرا چیزی نمیگی؟ یادت رفته چقدر اذیتم کردی؟ یادت رفته؟! چیزی نداری بگی، نه؟!

میدونم...

میدونم هیچی نداری که بگی. آخه این انصافه؟؟!؟ یعنی چی؟!؟!؟!؟! داره اعصابمو حورد میکنه. ذره ذره دارم داغون میشم. میدونی چیه؟ تو عوض شدی. اصلا دیگه مثل قبل نیستی. یا شایدم من این چیزا رو تازه فهمیدم. هر دفعه که اینو میگی دلم میخواد بمیرم. میفهمی؟!؟!؟!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
دوباره اومدم.

اما با کمی تاخیر. خب چون کارت گرافیکم خراب بود. نمیشد بیام. ولی اومدم.

امروز یه مشاور روانی اومده بود. قلا ازش وقت گرفته بودم. البته با اجبار خونواده. به هر حال...

باهاش حرف زدم. هرچی داشتم گفتم. بهش گفتم که من کسیو دارم که خیلی خوب حرفامو میفهمه. کسیو دارم که خیلی بیشتر از اینا درکم میکنه. بهم آرامش میده. بیشتر وقتمو با اون میگذرونم.

اما اون فکر میکرد اینجاست. گفت خیلی وقتا ارزش اینو داره که به خاطر اون چیزی که دوسش داری بجنگی. گفت حتی اون دعوای خونوادگی هم واست شیرین میشه چون به خاطر اونه.

ولی من بهش گفتم اون اینجا نیست. اون اینجا حضور نداره. بهش گفتم کجاست. خیلی تعجب کرد. گفتم که چطوری باهاش آشنا شدم.

اما اون نمیدونه که اون اینجاست. آره اون همینجاست. همینجا... کنار من داره زندگی میکنه. الانم کنارم نشسته و داریم با هم اینو مینویسیم. منم خیلی خوب میتونم وجودشو حس کنم...

با هم بیدار میشیم. با هم غذا میخوریم. با هم زندگی میکنیم. با هم نفس میکشیم...

اینه. داستان زندگی من اینه. داستان یه پسری که شاید حتی خودشم خودشو نشناسه. یه پسری که فقط یه نفر تو قلبشه. فقط یه نفرو دوست داره. فقط به یه نفر حس داره. فقط عاشق یه نفره.

عاشق نگین....

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
کی گفته باید آدم غم داشته باشه؟!

اصلا میخوام ببینم کی این کلمه رو اختراع کرده؟!

همانطوری که بزرگان ما میگویند: دفع غم احتمالی عقلاً و شرعاً و عمداً و سهواً و ... واجب است. یعنی اگر بنده احتمال دهم که غمی بر سر راهم قرار گرقته و مانع رسیدن من به خدا میشود، بر من واجب است که این غم را مخفیانه نابود کنم.

اصلا سوال من اینه: چرا وقتی که این همه خوشحالی دورمونو گرفته، باید از همشون رد شیم و بریم سراغ غم؟؟؟

آهای خانوم، آهای آقا، کجای دنیا گفتن که آدم همیشه ناراحت باشه؟ تو کودوم دین1؟ هیچ دینی1 اینو نگفته آخه.

چرا وقتی که این همه اتفاق خوب میوفته نباید ببینیمشون؟

من یه مثال واستون میزنم. دیگه خودتون قضاوت کنین:

شما دقت کردین که این نوحه هایی که میخونن هم تو ولادت و هم تو شهادت هیچ تفاوتی با هم ندارن؟

خب این یعنی چی؟ بعد اون وقت میگن که نصف آدمای ایران افسردگی دارن. والا به خدا حق دارن این بنده های خدا با این شرایط افسردگی داشته باشن.

الان همین خود من. چند روزیه که پشت سرم بدجور ریزش مو دارم. خب این واسه چیه؟ همش عصبیه. اصلا تنها دلیل ریزش مو عصبیه دیگه. خب اون وقت چرا من باید از فشار عصبی موهام بریزه؟ بعد اون وقت یه آدم بی لیاقت و چلمن اون سر دنیا از زیادی مو داره رنج میبره.

کجای دنیا میگن این انصافه؟ اصلا هرکی میگه بیاد من کارش دارم.

اونم از آموزش و پرورش جان که نصف موهای منو ریخت. اون طرفم که فشار خونواده توی لرزش انگشتام موثر بوده. از طرفی نداشتن آزادی هم توی جویدن لبم تاثیر چشمگیری داشته!

همینجا هم جا داره که از نگینِ جان تشکر کنم و بگم که واقعا بهم کمک کرد که آرامش خودمو دوباره به دست بیارم. واقعا خیلی خوب میتونه منو آروم کنه. خیلی دوسش دارم من.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. البته بماند که بعضی از دینها شادی و ناراحتیشون یکیه. اسم هم نمیبرم!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
خيلي وقت بود که منتظر اين روز قشنگ بود. روز ازدواجش با کسي که عاشقانه دوستش داره. با اميد. کسي که از همون اولين باري که ديدش فهميد اين همون پسريه که دلش ميخواست. اونم خيلي سحر رو دوست داشت. يعني واقعا اونا عاشق همديگه بودن. حالا هم که بالاخره داره باهاش ازدواج ميکنه. زندگي سحر و اميد واقعا يه زندگي ايده آل ميشه...

روز اول شد. روز اول زندگيشون...

رو به روش وايساد و بازوهاشو گرفت و بهش گفت: عزيزم، خيلي حوشحالم که بهت رسيدم. تو عشق مني سحر.

-منم همينطور اميد جونم. منم خيلي دوستت دارم. بهت قول ميدم که تا آخرين روز زندگيم همينطوري ميمونم!

چشماشو بست. خودشو تو بغلش کاملا حس ميکرد. بهترين احساس دنيا رو داشت. اين بهترين روز زندگيش بود...

روزها گذشت...

اميد کار پيدا کرد و سحر هم موند تو خونه تا واسه امید خونه رو مرتب کنه و غذا درست کنه. که وقتي از سر کار برميگرده با يه لبخند کنارش بشينه تا خستگيش از تنش بره.

روز به روز زندگيشون بهتر ميشد. اونا کاملا مطمئن بودن که چقدر همدیگه رو دوست دارن.

حالا ديگه دو ساله که از زندگي مشترکشون ميگذره...

يه روز اميد با صورتي خيلي خسته و غمناک اومد خونه...

همونطوري که سحر واسش چاي ميريخت، با يه لبخند ساده بهش گفت: سلام عشق من. امروز يکم دير اومدي، ميخواستم الان بهت زنگ بزنم.

-...

-اميد جونم؟ کجايي؟

سيني چاي رو برد تو پذيرايي. اميد رو ديدم که با حالت خسته و ناراحت روی مبل دراز کشیده بود. سریع سینی رو گذاشت روی میز و رفت طرف امید...

-چی شده عزیز دلم؟! الهی بمیرم برات چقدر تو خسته ای... نمیخوای به من بگی چی شده عزیزم؟

-چیزی نیست سحر. فقط یکم خسته ام... میخوام استراحت کنم.

اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و در اتاقم بست...

-امید...

به خودش میگفت: کاش میدونستم چی شده. نکنه یه موقع سر کار یه اتفاقی افتاده. کاش بهم بگه.

امید روی تخت دراز میکشه و میره تو فکر...

-اون نمیتونه امید. تا کی میخوای ادامه بدی؟ بس کن دیگه. اصلا از همون اولش هم اشتباه بود...

-نه نه. من نمیتونم. اینو از من نخواه. خواهش میکنم.

-قبلا هم بهت گفتم که جریان چیه! اون نمیتونه امید. اینو میفهمی؟!؟!

چشماشو بست. اونقدر از اتفاقی که افتاده بود خسته بود که نفهمید چطور خواب رفت.

وقتی بیدار شد و چشماشو باز کرد صورت زیبای سحر رو دید که با همون لبخند ساده ی همیشگی که باعث میشد امید هم لبخند بزنه به امید نگاه میکرد.

-امید جونم! بیا. اینو بخور عزیزم...

-مرسی سحر!

سحر از اتاق رفت بیرون. میخواست به امید فرصت بده تا با مشکلات کارش کنار بیاد.

اون روز گذشت اما امید همش تو فکر بود. سحر هم مثل همیشه از شکیبایی خودش استفاده میکه تا اوضاع رو به راه بشه. تا حالا همچین روزی رو ندیده بود...

چند روز میگذره و حال امید خیلی بهتر میشه. انگار باهاش کنار اومده بود...

شبی مثل بقیه ی شب ها امید مشغول تموم کردن کارهای عقب مونده‏اش بود و سحر هم تدارک شام رو میدید. تلفن خونه زنگ میزنه و سحر گوشیو برمیداره و بعد از یکم حرف زدن با خواهرش تلفنو قطع میکنه. امید ازش میپرسه: کی بود عزیزم؟

-ساناز بود. دعوتمون کرد که با خودشو شوهرش چند روزی بریم مسافرت. اتفاقا منم هوس کردم. خیلی وقته که جایی نرفتیم. نظرت چیه عزیزم؟

ناگهان امید میره تو فکر. بی اختیار اون روز دوباره مثل روز روشن میاد تو ذهنش. بعد از کمی مکث:

-جدی میگی عزیزم؟ خب...من...یکم کار دارم آخه. این دفعه اگه بپیچونم حتما اخراجم میکننا! تو هم که میدونی من با چه مصیبتی این کارو گرفتم.

-آره! باشه عزیزم. الان به ساناز زنگ میزنم و بهش میگم که ما نمیایم.

-نه سحر من! تو برو عشق من. یه آب و هوایی هم عوض میکنی. اصلا یه روزه برو و بیا که هم سفر رفته باشی، هم اینکه زود هم برگردی. باشه عزیزم؟

سحر لبخندی زد و گفت: باشه امید جونم. الهی قربونت برم که انقدر به فکرمی. من عاشقتم عزیز دلم.

و آروم خودشو تو دستای گرم امید جا میده. امید هم لبخند سردی میزنه.

فردای اون روز سحر وسایلشو جمع میکنه و آماده ی رفتن میشه. ولی قبل از اینکه امید بره سر کار، ازش خداحافظی مفصلی کرده بود.

سحر رفت...

کار امید هم تموم میشه. و همون موقع تلفنش زنگ میزنه.

-سلام عزیزم. بالاخره رفت؟! حوصلمو سر برده اینم. خب...من کی بیام؟

-سلام. همون ساعتی که قبلا گفتم. یعنی 3 بیا. اما...

-دیگه اما نداریم. پس میبینمت...

امید اضطراب زیادی داشت. تو خونه نشسته بود که زنگ در زده میشه... سریع از جاش میپره و میره که درو باز کنه. دختری با چهره ای زیبا و قدی رعنا جلو در ایستاده و منتظر حرفی از امید بود.

-تعارف نمیکنی بیام تو؟

-ملیکا، تو مطمئنی؟

-آره دیگه. حالا بذار بیام.

خودشو توی بغل امید گم میکنه. و با بوسه ای امید رو مجذوب خودش میکنه. امید هم که حالا بی اختیار شده، کارهای ملیکا رو ادامه میده. چند دقیقه ای میگذشت و اونا هم از کارشون دست نمیکشیدند. ناگهان صدای در خونه رو میشنون که در حال باز شدنه. اونقدر دیر شده بود که دیگه کاری از هیچ کودومشون بر نمیومد...

سحر با صحنه ای مواجه میشه که حتی ممکن بود اونو به کشتن بده. چند ثانیه ای به همون چشمای پر مهر امید نگاه میکنه. روز اول زندگیشونو ماکلا یادش میاد که به همدیگه چی گفتن. بی اختیار اشک از چشمان نورانیش سرازیر میشه و با تمام قدرتش اسم امید رو به زبون میاره. اما این امید نبود. این امید سحر نبود...

حرفهای مادرش یادش اومد. قبل از ازدواج باهاش کلی حرف زد.

-ببین عزیزم، تو که میدونی چه مشکلی داری. اگه با امید ازدواج کنی به مشکل برمیخوری. میدونی که امید هم چقدر دلش میخواد یه بچه داشته باشه. اگه بفهمه که باردار نمیشی و کلا تو رابطه مشکل داری، این زندگی قشنگتون حتما مشکل دار میشه...

دیدن شوهرش با دوست صمیمیش خیلی اذیتش میکرد. دلش میخواست همون موقع زندگیشو ازش بگیرن اما این صحنه رو نبینه. اما دیگه تموم شد... اون زندگی قشنگ و رویایی تموم شد. یادش اومد که چقدر به ملیکا اصرار کرد که به امید نگه که اون بار دار نمیشه. اما اینو نمیدونست که دوست صمیمیش همیشه چشمش امید رو دنبال میکرده و منتظر همچین لحظه ای بوده....!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
اول از همه از سارا جان تشکر میکنم که به وبلاگم سر میزنه...!

از این به بعد هم سعی میکنم زود به زود آپ کنم که وقتی میاین بخونین، یه مطلب جدید بخونین!!! :دی

امروز خیلی روز خوبی بود. یعنی واقعا طعم عشق رو امروز چشیدم :) با نگین...

ولی دیشب...

میدونم که دیشبو فراموش نمیکنی. اما نگین، الان دیگه ما با همیم...

منم پیش تو هستم و میمونم. برای همیشه!

فقط دیگه بهش فکر نکن. من پیشتم...

اصلا بیخیال :پی

امروز که پوریا و امیر هم بودن و کلی با هم خندیدیم. اصلا امروز نمیدونم چرا خیلی خوشحالم. خیلی میخندم :دی

امتحان فیزیکم داشتیم که من 48% زدم. اومدم با سپهر حساب کردم.

الانم دارم Story of My Life رو گوش میدم. آهنگ جدید بی اس بی. البته از سایه جان هم تشکر میکنم که این آهنگ رو تو وبلاگش قرار داد تا دانلود کنم. لینکش هم تو پیوندهای روزانه هست!

الانم داشتم با نگینم چت میکردم. :دی واقعا من چقدر کاراییم بالاست (این نمونه ای از گذاشتن هندوانه در زیر بغل میباشد)!

آها راستی تو آپ بعدی بهتون قول میدم که یه داستان ساختگی واستون بنویسم. البته قبول دارم که داستانام از مرجان بهتر نیست. :پی کتاب مرجان هم ایشالا کم کم میره زیر چاپ. حالا بازم اگه خبری شد حتما میگم اینجا ;)

خب دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. برم به نگین بگم که نوشتم و اونم بیاد بخونه :دی

خب حالا که این همه راهو اومدی اینجا و اینو میخونی پس:

میدونی که چقدررررررر من عاششقتم!!! میدونی. خوبه که میدونی. اگه نمیدونستی، واقعا نمیدونستم چجوری بهت بگم. چون انقدر زیاده که نمیتونم بگم...! :)1
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. پاورقی نداریم!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
نمیدونم میای اینجا رو بخونی یانه...

اما میخواستم بگم...

عاشقتم نگینم...


 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
سلام...

نمیدونم دیگه کسی میاد این وبلاگو بخونه یا نه. اما خب...

نمیدونم چی شد که دوباره اومدم سراغ این دفترچه یادداشت قدیمیم. راستشو بخواین، خیلی خاطره دارم که واستون تعریف کنم...

بعد از آخرین پستی که گذاشتم امتحانام تموم شد، اما نتونستم برم پیشش. خیلی حالم گرفته شد. اما خب هفته ی بعدش رفتم...

صبح راه افتادم و نزدیکای ساعت 7 رسیدم اصفهان. تا خونه ی نگین1 نیم ساعت 45 دقیقه ای راه بود. به محض اینکه رسیدم، چمدونمو گذاشتم خونه و با همون سر و وضع به نگین1 زنگ زدم و گفتم میخوام ببینمت. دیگه طاقتم تموم شده بود...

هنوز عرقم خشک نشده بود که سریع سوار تاکسی شدم و رفتم. میخواستم سورپرایزش کنم. بهش گفتم بیا میدون نزدیک خونتون. اما خودم رفتم دم در خونشون وایسادم و گفتم من تو میدونم!!! اما خب من یه خونه ی اشتباهیو در نظر گرفته بودم. فکر کردم اونه. اما یه لحظه برگشتم و دیدم یه دختری از یه خونه اون ورتر اومد بیرون. هوا یکم تاریک بود اما به محض اینکه دیدمش فهمیدم خودشه. دنبالش رفتم و بهش گفتم: "معذرت میخوام خانوم مهندس!" اما اون توجهی نکرد. رفتم جلوش وایسادم گفتم: سلام! یه لحظه جا خورد. واسه چند دقیقه، همونجا فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. راستش انقدر دلم واسش تنگ شده بود که اصلا نگاه های معنی دار مردم رو ندیده گرفته بودم. یه لبخند زدم و بهش گفتم بریم...

یکم کنارش راه رفتم. پا به پا باهاش بودم. اما خب شب بود و نمیشد زیاد بمونم. نزدیکای ساعت 9:30 بود که رسوندمش تا خونه. راستش اون شب بهترین شب زندگیم بود. با هم رفتیم تو پارکینگ... رو به روش وایسادمو فقط تو چشماش نگاه میکردم. دستاشو گرفتم و بغلش کردم...

عزیزم، میدونم اینو بهت گفتم. اما بازم میگم...

No I can't let you go, you're a part of me now. Caught by the taste of your kiss...

الانم دارم همینو گوش میدم...

فقط میخوام بهت بگم که هیچ وقت اون شبو یادم نمیره... هیچ وقت نگین1!

خیلی دلم واست تنگ شده... راستش وقتی فکر میکنم که ممکنه یه سال نبینمت، خیلی اذیت میشم. نمیدونم چجوری باهاش کنار میام.

اما اشکالی نداره. من میخونم... آره، درسمو میخونم. فقط به خاطر تو نگین1. فقط به خاطر تو این کارو میکنم. که بیام پیشت! واسه اینکه بیام پیشت هر کار دیگه ای هم میکنم.

چند روز داستان یکیو شنیدم که خیلی زندگی سختی داشت. میدونی کودومو میگم. اما نگین1، من همیشه و هرجا که بری باهات میام. مهم نیست که کجا. مهم اینه که با تو میمونم

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. اسمتو خیلی دوست دارم. دلم میخواد وقتی میخونمش اسم قشنگتو ببینم! :)

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
دیگه امتحانا تمومید و خدا رو شکر راحت هم شدیم (امیدوارم!)!

فردا به احتمال زیاد هم کارنامه میدن و ما هم شبش عزم اصفهانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم!

خیلی خوشحالم که بالاخره دارم میرم. الانم ضمن آپ کردن، دارم با نگینم چت میکنم. فردا میبینمششششششششششش!!!!

البته نه فردا.. پس فردا میرم پیشش. چون فردا شب راه میوفتم.

الانم دارم آهنگ Kelly Clarkson - Already Gone گوش میدم و آپ میکنم.

امروز برم خونه دیگه کم کم وسایلمو جمع کنم. آخه الان خونه دایی گرامی هستم و اونا هم با بابام رفتن بیرونو منم چشمشونو دور دیدم و دارم آپ میکنم!!!

حالا هم بهتره تا نیومدن تمومش کنم.

فقط اومدم بگم فردا دارم میررررررررررررررررررررررمممممممممممممممممم!!!!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
دوباره سلام...

نمیدونم چرا ناخودآگاه اومدم که بنویسم. هوس کردم...

امروز یه روز استثناییه. به چند دلیل:

1. از امروز شمارش معکوس واسه دیدن نگینم شروع میشه.

2. امروز، نه، یعنی فردا، روز مادر و روز زنه! من این روز رو به همه ی مادرهایی که جونشونو گذاشتن واسه بچه هاشون تبریک میگم!

تمام اون چیزایی که باید با خودم ببرمو یادداشت کردم که یادم نره. مثلا آلبوم عکسامو امروز یادم اومد که سریع رفتم نوشتم تو لیست.

تو این چند روز با گوشیم به وبلاگای زیادی سر زدم و وبلاگ خودمم چک میکردم. من که از اون موقع تا حالا هیچ نظری نداشتم، زیاد به وب خودم نمیومدم. همش میرفتم این ور اون ور سر میزدم.

امروز...

امروز طبق معمول ساعت 9 با زور مادر بیدار شدم. رفتم یه چای گرفتم و خوردم. اصلا حال صبحونه رو نداشتم. همون موقع که پاشدم، مادر رفت بیرون. نفهمیدم واسه چه کاری رفت. بعد از نیم ساعت هم پدر اومد گفت که داره میره پیش مامان‏بزرگ منم گفتم باشه... متینم که رفته امتحان بده و هنوزم برنگشته. حالا دیگه من خودمم و خودم. تنهام تو خونه.

یکم آهنگ گوش کردم و اومدم که وبو آپ کنم. آهنگایی که گوش کردم:

1. Backstreet Boys - I Want It That Way

2. Backstreet Boys - Spanish Eyes

3. Backstreet Boys - The Call

4. Backstreet Boys - Not For Me

5. Backstreet Boys - Happily Never After

6. Backstreet Boys - Satellite

همینا بودن دیگه...

الانم که نگین یه میس انداخت ولی من که زنگ زدم، گوشیو برنداشت. نمیدونم چرا هر سری باید 4 5 بار زنگ بزنم تا گوشیو برداره. اینجوری خوشم نمیاد.

اما تو هرکاری بکنی من بازم دوستت دارم...

شمارش معکوس شروع میشه: 10...

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
امروز نهم خرداده. فردا...

فردا روز بزرگیه. یعنی یازدهم هر ماه روز بزرگیه.

یازدهم هر ماه که میشه، بازم یاد و خاطره ی روز اولی که نگینو پیدا کردم، میاد تو ذهنم. من تو این روز با نگین دوست شدم. دقیقا یازدهم دی ماه! دقیقا یادم میاد. ظهر بود و منم داشتم با نگین اس بازی میکردم. که تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم. چون خیلی مثل خودم بود و منم ازش خوشم اومده بود. اینو بهش گفتم اما اولش قبول نکرد و سعی کرد زیاد نزدیک نشه. اما من فکر میکردم اون واقعا به من میخوره. یکی دو بار دیگه بهش گفتم تا بالاخره قبول کرد. اون موقع بهش گفتم ازت خوشم میاد. اما حالا...

حالا اگه روزی بهش نگم عاشقتم، آروم نمیشم. چون واقعا هستم. اصلا شما میدونید عشق یعنی چی؟

عشق یعنی علاقه ی شدید قلبی!

عشق یعنی شب زنده داری

عشق یعنی زندگی

عشق یعنی اون حسی که هیچ وقت نمیشه تعریفش کرد

عشق یعنی نگین...

الانم فکر کنم خوابه. چون دیشب دیر خوابیدیم. من چون کلاس داشتم، زود پاشدم. نمیدونم اونم بیداره یا نه. حالا برم تو اتاق ببینم خوابه یا بیدار شده!!!

خب من دیگه برم واسش صبحونه آماده کنم که بیدار میشه ببینه همه چی آمادست.

اوه اوه. یادم رفت آب پرتقال بخرم. من باید برم. الان ممکنه بیدار شه. میخوام وقتی بیدار شد صبحونه آماده باشه و با هم صبحونه بخوریم...!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
امروز اول خرداده. میدونم که نباید آپ میکردم چون گفته بودم احتمال ۹۹.۹٪ دیگه آپ نمیکنم. اما خب به قول نگین این همون ۰۰.۱٪ که الان دارم آپ میکنم.

امروز اولین امتحانو دادیم. زیاد راضی نبودم. یکم سخت گرفته بودنو سوالارو پیچونده بودن. کلا من با دین و زندگی میانه ی خوبی ندارم. اصلا کلا من با این رشته ای که هستم میانه ی خوبی ندارم. وقتی که زورکی یه چیزیو به خورد یکی بدن و بهش تحمیل کنن، همین طوریم میشه. دقیقا مثل همون حرفی که اون شب که با نگین بودم۱، بهش گفتم. یه مثال زدم. بهش گفتم این دقیقا مثل یه کیکی میمونه که خیلی خوشمزست و بهترین کیک دنیاست. ولی خب تو اونو دوست نداری و از مزش خوشت نمیاد. اما وقتی که این کیکو به زور بهت بدن و وادارت کنن که بخوریش، اون وقت اون کیک خیلی خوشمزه، بدمزه ترین کیک میشه واست... که اینم دقیقا مثل همونه!

نمیدونم... اما دوست داشتم حداقل یکم این موضوع رو درک میکردن و بهش اهمیت میدادن. اونا نمیدونن که با این کارشون چند سال از زندگی منو واسم تلخ کردن...

اما اشکالی نداره. البته الان دیگه مشکلی نیست. چون من نگینو دارم و همین که اون با منه، همه چیز خوب و شیرینه. دیگه هیچی واسم مهم نیست. اون تو هر شرایطی باهامه. امروزم که از یه چیزی عصبانی و ناراحت شده بودم. اما اون آرومم کرد. نمیدونم اگه نگین نبود من چه کار میکردم. خیلی حالم بد بود. اما وقتی که با اون حرف زدم به طور معجزه آسایی آروم شدم و حالم خوب شد.

الانم داشتم لیست چیزایی رو که قراره با خودم ببرم رو مینوشتم که یادم نره.

من ۲۲ام میام پیشت... هیچی هم نمیتونه جلو منو بگیره. هیچی...!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱. اون شب، بهترین شب زندگیم بود. هیچ وقت یادم نمیره!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 
امروز روز آخری بود که میرم مدرسه. و چون روز آخر بود، منم اون کت شلواری که خریده بودمو پوشیدم و رفتم مدرسه. حلاصه حسابی تیپ زده بودمو شبیه این مدیرای پولدار شده بودم!

بچه ها که دیدن همه کف کردن و گفتن خیلی بهم میاد. میگفتن تیریپ مجلسی خیلی بهم میاد. حالا شما تصور کنید من چطوری بودم:

یه کت شلوار سرمه ای براق، با یه پیراهن بنفش روشن!

همش احساس دامادی بهم دست میداد. هی میخواستم یکی دستشو بپیچه دور آرنجمو منم ببرمش سمت ناظم، تا ناظمم واسمون دعا بخونه و ما رو به هم برسونه و ما با هم ازدواج کنیم1

حالا از اینا گذشته نمیدونم چرا دبیر شیمیمون انقدر ذوق کرده بود وقتی منو دید! فکر کنم فکر کرده من میرم خواستگاریش! اما من که با هر دختری که ازدواج نمیکنم که. اصلا من میخوام درسمو بخونم. فعلا هم قصد ازدواج ندارم (قابل توجه کسانی که انتظار دارند که من به خواستگاریشان بروم!)

حالا از همه ی اینا گذشته ولی انصافا بچه ها خیلی حال کردن با تیریپی که زده بودم!

از امروزم دارم میخونم واسه نهایی...اینم به احتمال 99.9% آخرین پستیه که میذارم. البته تا 22ام که تعطیل میشم!

هه هه...چه باحال. باورم نمیشه کمتر از 1 ماه دیگه میبینمش! خیلی خوبه. واقعا وقتی به تابستون فکر میکنم و به اینکه چه روزای خوبی در انتظارمه، به یه طور خاصی آروم میشم!

منتظرم بمون نگین... من خیلی زود میام پیشت!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. از فکر کردن به صورت منفی، کاملا خودداری کنید!

 
 
 |    Written By: Bahman.B
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, Download Skin Template Design Workshop, Details Template Design Workshop, Designers Workshop Template Design Workshop, Blog Skins Search Template Design Workshop, Contact Template Design Workshop, About

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب