خيلي وقت بود که منتظر اين روز قشنگ بود. روز ازدواجش با کسي که عاشقانه
دوستش داره. با اميد. کسي که از همون اولين باري که ديدش فهميد اين همون
پسريه که دلش ميخواست. اونم خيلي سحر رو دوست داشت. يعني واقعا اونا عاشق
همديگه بودن. حالا هم که بالاخره داره باهاش ازدواج ميکنه. زندگي سحر و
اميد واقعا يه زندگي ايده آل ميشه...
روز اول شد. روز اول زندگيشون...
رو به روش وايساد و بازوهاشو گرفت و بهش گفت: عزيزم، خيلي حوشحالم که بهت
رسيدم. تو عشق مني سحر.
-منم همينطور اميد جونم. منم خيلي دوستت دارم. بهت قول ميدم که تا آخرين
روز زندگيم همينطوري ميمونم!
چشماشو بست. خودشو تو بغلش کاملا حس ميکرد. بهترين احساس دنيا رو داشت. اين
بهترين روز زندگيش بود...
روزها گذشت...
اميد کار پيدا کرد و سحر هم موند تو خونه تا واسه امید خونه رو مرتب کنه و
غذا درست کنه. که وقتي از سر کار برميگرده با يه لبخند کنارش بشينه تا
خستگيش از تنش بره.
روز به روز زندگيشون بهتر ميشد. اونا کاملا مطمئن بودن که چقدر همدیگه رو
دوست دارن.
حالا ديگه دو ساله که از زندگي مشترکشون ميگذره...
يه روز اميد با صورتي خيلي خسته و غمناک اومد خونه...
همونطوري که سحر واسش چاي ميريخت، با يه لبخند ساده بهش گفت: سلام عشق من.
امروز يکم دير اومدي، ميخواستم الان بهت زنگ بزنم.
-...
-اميد جونم؟ کجايي؟
سيني چاي رو برد تو پذيرايي. اميد رو ديدم که با حالت خسته و ناراحت روی
مبل دراز کشیده بود. سریع سینی رو گذاشت روی میز و رفت طرف امید...
-چی شده عزیز دلم؟! الهی بمیرم برات چقدر تو خسته ای... نمیخوای به من
بگی چی شده عزیزم؟
-چیزی نیست سحر. فقط یکم خسته ام... میخوام استراحت کنم.
اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و در اتاقم بست...
-امید...
به خودش میگفت: کاش میدونستم چی شده. نکنه یه موقع سر کار یه اتفاقی
افتاده. کاش بهم بگه.
امید روی تخت دراز میکشه و میره تو فکر...
-اون نمیتونه امید. تا کی میخوای ادامه بدی؟ بس کن دیگه. اصلا از همون
اولش هم اشتباه بود...
-نه نه. من نمیتونم. اینو از من نخواه. خواهش میکنم.
-قبلا هم بهت گفتم که جریان چیه! اون نمیتونه امید. اینو میفهمی؟!؟!
چشماشو بست. اونقدر از اتفاقی که افتاده بود خسته بود که نفهمید چطور
خواب رفت.
وقتی بیدار شد و چشماشو باز کرد صورت زیبای سحر رو دید که با همون لبخند
ساده ی همیشگی که باعث میشد امید هم لبخند بزنه به امید نگاه میکرد.
-امید جونم! بیا. اینو بخور عزیزم...
-مرسی سحر!
سحر از اتاق رفت بیرون. میخواست به امید فرصت بده تا با مشکلات کارش
کنار بیاد.
اون روز گذشت اما امید همش تو فکر بود. سحر هم مثل همیشه از شکیبایی
خودش استفاده میکه تا اوضاع رو به راه بشه. تا حالا همچین روزی رو ندیده
بود...
چند روز میگذره و حال امید خیلی بهتر میشه. انگار باهاش کنار اومده
بود...
شبی مثل بقیه ی شب ها امید مشغول تموم کردن کارهای عقب موندهاش بود و
سحر هم تدارک شام رو میدید. تلفن خونه زنگ میزنه و سحر گوشیو برمیداره و
بعد از یکم حرف زدن با خواهرش تلفنو قطع میکنه. امید ازش میپرسه: کی بود
عزیزم؟
-ساناز بود. دعوتمون کرد که با خودشو شوهرش چند روزی بریم مسافرت.
اتفاقا منم هوس کردم. خیلی وقته که جایی نرفتیم. نظرت چیه عزیزم؟
ناگهان امید میره تو فکر. بی اختیار اون روز دوباره مثل روز روشن میاد
تو ذهنش. بعد از کمی مکث:
-جدی میگی عزیزم؟ خب...من...یکم کار دارم آخه. این دفعه اگه بپیچونم
حتما اخراجم میکننا! تو هم که میدونی من با چه مصیبتی این کارو گرفتم.
-آره! باشه عزیزم. الان به ساناز زنگ میزنم و بهش میگم که ما نمیایم.
-نه سحر من! تو برو عشق من. یه آب و هوایی هم عوض میکنی. اصلا یه روزه
برو و بیا که هم سفر رفته باشی، هم اینکه زود هم برگردی. باشه عزیزم؟
سحر لبخندی زد و گفت: باشه امید جونم. الهی قربونت برم که انقدر به
فکرمی. من عاشقتم عزیز دلم.
و آروم خودشو تو دستای گرم امید جا میده. امید هم لبخند سردی میزنه.
فردای اون روز سحر وسایلشو جمع میکنه و آماده ی رفتن میشه. ولی قبل از
اینکه امید بره سر کار، ازش خداحافظی مفصلی کرده بود.
سحر رفت...
کار امید هم تموم میشه. و همون موقع تلفنش زنگ میزنه.
-سلام عزیزم. بالاخره رفت؟! حوصلمو سر برده اینم. خب...من کی بیام؟
-سلام. همون ساعتی که قبلا گفتم. یعنی 3 بیا. اما...
-دیگه اما نداریم. پس میبینمت...
امید اضطراب زیادی داشت. تو خونه نشسته بود که زنگ در زده میشه... سریع
از جاش میپره و میره که درو باز کنه. دختری با چهره ای زیبا و قدی رعنا جلو
در ایستاده و منتظر حرفی از امید بود.
-تعارف نمیکنی بیام تو؟
-ملیکا، تو مطمئنی؟
-آره دیگه. حالا بذار بیام.
خودشو توی بغل امید گم میکنه. و با بوسه ای امید رو مجذوب خودش میکنه.
امید هم که حالا بی اختیار شده، کارهای ملیکا رو ادامه میده. چند دقیقه ای
میگذشت و اونا هم از کارشون دست نمیکشیدند. ناگهان صدای در خونه رو میشنون
که در حال باز شدنه. اونقدر دیر شده بود که دیگه کاری از هیچ کودومشون بر
نمیومد...
سحر با صحنه ای مواجه میشه که حتی ممکن بود اونو به کشتن بده. چند ثانیه
ای به همون چشمای پر مهر امید نگاه میکنه. روز اول زندگیشونو ماکلا یادش
میاد که به همدیگه چی گفتن. بی اختیار اشک از چشمان نورانیش سرازیر میشه و
با تمام قدرتش اسم امید رو به زبون میاره. اما این امید نبود. این امید سحر
نبود...
حرفهای مادرش یادش اومد. قبل از ازدواج باهاش کلی حرف زد.
-ببین عزیزم، تو که میدونی چه مشکلی داری. اگه با امید ازدواج کنی به
مشکل برمیخوری. میدونی که امید هم چقدر دلش میخواد یه بچه داشته باشه. اگه
بفهمه که باردار نمیشی و کلا تو رابطه مشکل داری، این زندگی قشنگتون حتما
مشکل دار میشه...
دیدن شوهرش با دوست صمیمیش خیلی اذیتش میکرد. دلش میخواست همون موقع
زندگیشو ازش بگیرن اما این صحنه رو نبینه. اما دیگه تموم شد... اون زندگی
قشنگ و رویایی تموم شد. یادش اومد که چقدر به ملیکا اصرار کرد که به امید
نگه که اون بار دار نمیشه. اما اینو نمیدونست که دوست صمیمیش همیشه چشمش
امید رو دنبال میکرده و منتظر همچین لحظه ای بوده....!